تبليغاتX
"حس غريب"

"حس غريب"

+نوشته شده در جمعه 1390/11/21ساعت5:49 PMتوسط :Eli |

 

    

     

     هر لحظه حرفي در ما زاده ميشو

    هر لحظه دردي سر بر ميدارد

    و هر لحظه نيازي از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور

     ما جوش ميکند

   اين ها بر سينه ميريزند و راه فراري نمييابند

    مگر اين قفس کوچک استخواني گنجايشش چه اندازه است؟؟؟؟


+نوشته شده در جمعه 1390/11/21ساعت5:36 PMتوسط :Eli | |

        


         "پر از توام"

       به تهيدستي ام نگاه كن

       ببين...

       "تو را دارم"


+نوشته شده در جمعه 1390/11/21ساعت5:23 PMتوسط :Eli | |

 

    مترسک ناز می کند

     کلاغ ها فریاد می زنند...

و من سکوت می کنم   

   این مزرعه ی زندگی من است

   خشک و بی نشان....


+نوشته شده در جمعه 1390/11/21ساعت5:15 PMتوسط :Eli | |



وقتی نیستی لحظه ها برایم هیچ معنایی ندارند ...

همه چیز در دیدگانم گنگ و بی معناست...

ای کاش همیشه باشی تا هیچ وقت احساس پوچی نکنم...

و آن لحظه که تو را میبینم و به آغوش میکشمت برای من

شیرین ترین شیرینی دنیاست شیرین من...

مهربانم این شیرینی ها رو ازم نگیر؟؟؟؟؟؟؟

و وای به حال آن وقتی که ازم دور میشی حتی قلم دستم هم

از دلتنگی از حرکت باز می ایستن... چشمانم طاقت ندیدن چشمانت را ندارند...

مهربانم همیشه باش تا به عشق بودن تو سر به هوا باشم...

میدونم یه روز این دلتنگیامون تموم میشه..

عَشـــــــــــــــــــــــق من می دونم یه روز میاد که دیگه لازم نیست

که برای یه لحظه دیدن هم ثانیه شماری کنیم میدونم اونروز خیلی نزدیکه...

خـیـــــــــــلی... دیر نکنیا آخه دلم خیلی نازکه زود میشکنه...

پس هر چه زودتر بیا... مال من باش تا ابـــــــــــــــــــــــــــــــــد...

نزار انتظار بکشم خوب؟؟؟؟ نکنه اونقد دیر کنی که دیگه نباشم؟؟؟

انتظار...انتظار و انتظار

+نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/13ساعت7:17 PMتوسط :Eli | |


    یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته،

    یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی ،

   هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور

   روزهای دلتنگی ام باشی! دلم به وسعت یک آسمان

   تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ،

   حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی

   دلتنگی هایم نیست. من آمده ام! اینجا ،

   کنار دلواپسی های شبانه ات،‌ کنار شعله ور شدن

   شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...

   دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجودتو را

   می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل

وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که

دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام...


+نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/13ساعت7:11 PMتوسط :Eli | |

+نوشته شده در سه شنبه 1390/11/11ساعت11:27 AMتوسط :Eli |

 


   اگه از زندگی دلتنگی این متن را بخوان!!!


 

    خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل

   
قول نداده زندگی هميشه به كامت باشه

   خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده


   
خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده

   
خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی

   
خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده

   
قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن

   
رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن

   
قول داده ؟

   
ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده

  
خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو

   كارها و عشق جاودان رو قول داده

                       ... عجب روزی می شه اون روز

       پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از

    خودش کمک بگير که اوجاودانه است و بس


      
نااميدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه

   اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت می ده

    زياد تو دست انداز نمون!


    
وقتی حس کردی به اون چيزی كه می خواستی نرسيدی

    خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو يه زمان مناسب تر

    غافلگيرت کنه و يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده!!!


  
يادت باشه تو نمی تونی كسی رو به زور عاشق خودت کنی!

  
پس تنها كاری که می تونی بكنی اينه که شخصی دوست داشتنی

    باشی و در نظر مردم باارزش و شريف جلوه کنی!


     
بهتر اينه که غرورت رو بخاطر عشقت فراموش کنی تا

   عشقت رو به خاطر غرورت!


  
هيچ وقت يه دوست قديمی رو ترک نكن چرا که عمرا

     بتونی کسی رو پيدا کنی كه بتونه جای اونو بگيره!!!

 

+نوشته شده در سه شنبه 1390/11/11ساعت11:25 AMتوسط :Eli | |

  


    هيچ كس اشكي براي ما نريخت

    هر كه با ما بود از ما ميگريخت

    چند روزي ست حالم ديدنيست

    حال من از اين و ان پرسيدني ست

    گاه بر روي زمين گل ميزنم

    گاه بر حافظ تفال ميزنم

    حافظ ديوانه فالم را گرفت

    يك غزل امد كه حالم را گرفت.گفت:


    "ما زياران چشم ياري داشتيم

    خود غلط بود انچه مي پنداشتيم..."


+نوشته شده در یکشنبه 1390/11/09ساعت8:48 PMتوسط :Eli | |


نه تلخم نه شیرین

مزه ی بی تفاوتی میدهم این روزها

 جنس حالم زیاد مرغوب نیست...

+نوشته شده در یکشنبه 1390/11/09ساعت12:25 PMتوسط :Eli | |

تنها و روی ساحل 

مردی به راه می گذرد 

نزدیك پای او 

دریا همه صدا 

شب ‚ گیج درتلاطم امواج 

باد هراس پیكر

رو میكند به ساحل و درچشم های مرد 

نقش خطر را پر رنگ میكند 

انگار 

هی می زند كه : مرد! كجا میروی كجا ؟

و مرد می رود به ره خویش

و باد سرگردان 

هی می زند دوباره : كجا می روی؟

و مرد می رود و باد همچنان 

امواج ‚ بی امان 

از راه می رسند 

لبریز از غرور تهاجم 

موجی پر از نهیب 

ره می كشد به ساحل و می بلعد 

یك سایه را كه برده شب از پیكرش شكیب 

دریا همه صدا 

شب گیج در تلاطم امواج

باد هراس پیكر 

رو میكند به ساحل و...

 

+نوشته شده در شنبه 1390/11/08ساعت10:26 PMتوسط :Eli | |

دلم که می گیرد آرام خودم را در آغوش می گیرم ...

خـــودم به تنهـــایی ٬ دست نوازشی بر ســــرم می کشم ...

لبخند می زنم و آهستـــه می گویم

"! گریه نکن عــــزیـــزم ... من هسـتم ... خودم به تنهــایی ، هـــوای نداشته ات را دارم  "

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/06ساعت12:48 PMتوسط :Eli | |

روزی هزار بار بر صفحه دل نوشتم :
میان بود و نبودت تنها یک حرف فاصله است !
به همین سادگی !


و من روز و شب جریمه سنگین رفتنت را پرداختم

و جز دل که روزی هزار بار خراش افتاد

کسی نفهمید که از


ب
بودنت تا نون نبودنت


"فاصلـــــــــه" تا بی نهــــایـــــت بــــــود.....

+نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/06ساعت12:44 PMتوسط :Eli | |



    در پشت پنجره گیر کرده ام

    نه به خاطر باران بلکه به خاطر نگاه رقصان باد

   باز ترنم نگاهش بر رویم سنگینی می کند

   وهزران  علامت سوال در ذهتم پرواز می کند

   و به خاطر معنای کلمات رنجی نمی بینم

   واییی چه شبی است امشب...

و دوباره باباران و خورشید با حماسه ی رنگیین کمان!!!


+نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/06ساعت11:49 AMتوسط :Eli | |


   گاهے دلمـ از ـهر چه آدمـ است مے گیرد...!

   گاهے دلمـ دو کلمه حرف مهربانانه مےخواهد...!


   نه به شکل ِ دوستت دارم و یا نه بــ ِ شکل ِ بے تو مے میرمـــ...!


   ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش... فردا روز دیگر ے ست !


+نوشته شده در سه شنبه 1390/10/27ساعت8:13 PMتوسط :Eli | |


   من از نهایت شب حرف می زنم

   بی چراغ..........بی ستاره

   تو اگر ماه را دیدی

   و....ستاره را

   قطره اشک مرا نشانشان بده

   تا هر روز پاییز را جشنی در زمین نپندارند


از غربت آسمان نگریند..!!  !  و

   بگو""زمین ""سرد است..........""خورشید""ندارد

"در آسمان تنها بودن بهتر است از زیستن در انبوه زمینیان" 

 

+نوشته شده در سه شنبه 1390/10/27ساعت7:49 PMتوسط :Eli | |

 

   خسته ام از نوشتن های بهانه دار...!!

   بگذارید....بی بهانه بنویسم!

  .

  .

  .

   دیوانه نمی گوید

  دوستت دارم!

  دیوانه می رود تمام دوست داشتن ها را

  به هر جان کندنی جمع می کند

  از هر دری!!!

  میزند زیر بغل

  می ریزد پای کسیکه

  قرار نیست بفهمد دوستش دارد...!!!

 

  دوباره سیب بچین حوا!!

  من خسته ام

  بگذار از این جا هم بیرونمان کنند.........!


 

+نوشته شده در سه شنبه 1390/10/27ساعت7:43 PMتوسط :Eli | |

 

قطار می‌رود

تو می‌روی

تمام ایستگاه می‌رود

و من چقدر ساده‌ام

كه سال‌های سال

در انتظار تو

كنار این قطار رفته ایستاده‌ام

و همچنان

به نرده‌های ایستگاه رفته

تكیه داده‌ام!


+نوشته شده در سه شنبه 1390/10/27ساعت7:40 PMتوسط :Eli | |


     پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟

   با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم

   به خاطر تو... گفتم به خاطر هیچ کس پرسید :

   پس به خاطر چی زنده هستی؟

   با اینکه دلم می خواست داد بزنم

   به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز پرسیدم :

   تو بخاطر چی زنده هستی؟

   در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:

   بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست...


+نوشته شده در سه شنبه 1390/10/27ساعت7:38 PMتوسط :Eli | |


    نمیدانم زندگی چیست؟؟

    اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست

    که من سکوت را شکسته ام

    اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست

    که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام

    اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست

   زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم

    اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم!!!


+نوشته شده در سه شنبه 1390/10/27ساعت7:32 PMتوسط :Eli | |


يه روز بهم گفت:

مي‌خوام باهات دوست باشم؛ آخه مي‌دوني؟

من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم


و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي

تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد

باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من

هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه

جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه

چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا

خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.

فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامه‌ش

نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟

من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و

زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي

تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من

قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه

مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند

كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.

من هم خيلي تنهام».

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي

خوشحالم و چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه اينه که

نمي دونه من هنوز هم خيلي تنهام...


+نوشته شده در سه شنبه 1390/10/27ساعت7:24 PMتوسط :Eli | |

 

    عشق مرگ نیست زندگی است

   سخت نیست عین سادگی است

   عشق عاشقانه های باد وگندم است

   اولین پناهگاه کودکی آخرین پناهگاه آدم است...

 

+نوشته شده در سه شنبه 1390/10/27ساعت7:15 PMتوسط :Eli | |




    برای عشق تمنا کن ولی خار نشو

    برای عشق قبول کن ولی غرورتت را از دست نده

    برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو

    برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه

    برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن

    برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر

    برای عشق وصال کن ولی فرار نکن

    برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن

    برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش

    برای عشق خودت باش ولی خوب باش...


+نوشته شده در سه شنبه 1390/10/27ساعت7:11 PMتوسط :Eli | |



     در حضور واژه های بی نفس

    صدای تیک تیک ساعت را گوش کن

    شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی...

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/16ساعت5:34 PMتوسط :Eli | |


در حيرتم از مرام اين مردم پست

اين طايفه زنده كش و مرده پرست



چون هست به ذلت بكشندش به جفا

چون مرد به عزت ببرندش سر دست


***************

+نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/10ساعت6:17 PMتوسط :Eli | |

  

  دستمال كاغذي را با اشك هايت تر كن و روي قلبت

   بكش!

  

  عشق همچنان در وجودت نفس ميكشد فقط كمي

  خاك گرفته است!!!


+نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/09ساعت5:41 PMتوسط :Eli | |

  

  جهان برای کسانی که می اندیشند یک کمدی


   است وبرای کسانی که حس می کنند


   يك تراژدي!!!


+نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/02ساعت11:16 AMتوسط :Eli | |

روی علف ها چکیده ام
 من شبنم خواب آلود یک ستاره ام
که روی علف های تاریکی چکیده ام
 جایم اینجا نبود
نجوای نمناک علف ها را می شنوم
 جایم اینجا نبود
 فانوس
در گهواره خروشان دریا شست و شو می کند
کجامیرود این فانوس
این فانوس دریا پرست پر عطش مست ؟
بر سکوی کاشی افق دور
نگاهم با رقص مه آلود پریان می چرخد
زمزمه های شب در رگ هایم می روید
باران پرخزه مستی
بر دیوار تشنه روحم می چکد
من ستاره چکیده ام
از چشم ناپیدای خطا چکیده ام
شب پر خواهش
 و پیکر گرم افق عریان بود
رگه سپید مر مر سبز چمن زمزمه می کرد
 و مهتاب از پلکان نیلی مشرق فرود آمد
 پریان می رقصیدند
و آبی جامه هاشان با رنگ افق پیوسته بود
زمزمه های شب مستم می کرد
پنجره رویا گشوده بود
 و او چون نسیمی به درون وزید
کنون روی علفها هستم
 و نسیمی از کنارم می گذرد
تپش ها خاکستر شده اند
 آبی پوشان نمی رقصند
فانوس آهسته پایین و بالا می رود
 هنگامی که او از پنجره بیرون می پرید
 چشمانش خوابی را گم کرده بود
جاده نفس مفس می زد
صخره ها چه هوسناکش بوییدند
 فانوس پر شتاب
 تا کی می لغزی
 در پست و بلند جاده کف بر لب پر آهنگ ؟
زمزمه های شب پژمرد
 رقص پریان پایان یافت
کاش اینجا نچکیده بودم
هنگامی که نسیم پیکر او در تیرگی شب گم شد
فانوس از کنار ساحل به راه افتاد
 کاش اینجا در بستر علف تاریکی نچکیده بودم
فانوس از من می گریزد
چگونه برخیزم ؟
به استخوان سرد علف ها چسبیده ام
 و دور از من فانوس
 درگهواره خروشان دریا شست و شو می کند

"سهراب"

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/07/27ساعت11:20 AMتوسط :Eli | |


 
  نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

  مثل آسمانی که امشب می بارد....

  و اینک باران

  بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

  و چشمانم را نوازش می دهد

  تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم!!!!

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/07/27ساعت11:15 AMتوسط :Eli | |



  یه کسی رو میشکونی یه میخ بکوب به دیوار

  تا یادت باشه دل یه نفر رو شکوندی.

  اما وقتی دلشو بدست آوردی میخ رو از

  دیوار جدا کن آخه دلشو بدست آوردی اما

  چه فایده جای میخ که هنوز روی دیوار هست......

  پس تصمیم بگیر دل کسی رو نشکونی...


+نوشته شده در دوشنبه 1390/07/04ساعت6:28 PMتوسط :Eli | |